هیئت + …

سخنانی گوهربار از حضرت ابن الرضا

چرا مردم از مرگ متنفرند؟

از امام جواد علیه السلام سوال شد: چرا مسلمانان از مرگ متفرند و آن را دوست ندارند؟

امام در پاسخ فرمودند:

« لِأَنَّهُمْ جَهِلُوهُ فَكَرِهُوهُ، وَ لَوْ عَرَفُوهُ وَ كَانُوا مِنْ أَوْلِیَاءِ اللَّهِ حَقّاً لَأَحَبُّوهُ، وَ لَعَلِمُوا أَنَّ الْآخِرَةَ خَیْرٌ لَهُمْ مِنَ الدُّنْیَا» ؛ آنها از مرگ بیزارند چون آن را نشناخته اند که اگر آن را بشناسند و به واقع هم از دوستان خدا باشند بی تردید دوستار آن خواهند بود و می دانستند که آخرت برای آنها بهتر از دنیا است.[۱۱]

هشدار به اظهار نظرهای نادرست در دین

پس از آنکه عموی امام جواد علیه السلام در مجلسی فتوایی نادرست داد و به تعبیر دیگر در دین اظهار نظری کرد که عالمانه نبود حضرت او را متوجه سوال و جواب روز قیامت کرد و با این روش او و دیگران را از این کار برحذر داشت. شیخ مفید (ره) بعد از نقل آن اظهار نظر نادرست می نویسد:

«فَغَضِبَ أَبُو جَعْفَرٍ ع ثُمَّ نَظَرَ إِلَیْهِ فَقَالَ یَا عَمِّ اتَّقِ اللَّهَ اتَّقِ اللَّهِ إِنَّهُ لَعَظِیمٌ أَنْ تَقِفَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَیَقُولَ لَكَ لِمَ أَفْتَیْتَ النَّاسَ بِمَا لَا تَعْلَم‏» ؛ حضرت جواد علیه السلام خشمگین شده نگاهى به عموى خود کرد و فرمود: عمو جان! از خدا بترس! این كار (اظهار نظر در دین) کار دشواری است كه روز قیامت در پیشگاه پروردگار بایستی و از تو بازخواست كند كه چرا براى مردم فتوى دادى با اینكه اطلاع نداشتى.[سایت تبیان]

میلاد حضرت علی اصغر(ع) و امام جواد مبارک باد

جلسه این هفته برای نماز مغرب مسجد ایلچی

شلمچه ۴

وقتی کلنل باکستر فرمانده پایگاه هوایی واقع در آمریکا به همراه همسرش عباس را می بینید که در ساعت ۲ بعد از نیمه شب در محوطه چمن پایگاه مشغول دویدن است او را صدا زده و علت این کار را از او می پرسد که عباس در جواب می گوید : مسائلی در اطراف می گذرد که گاهی موجب می شود شیطان با وسوسه هایش مرا به گناه بکشاند . در دین ما توصیه شده که در چنین مواقعی بدویم و یا دوش آب سرد بگیریم . فردای آنروز در بولتن خبریایگاه هوایی ریس این مطلب توجه همه را به خود جلب کرد : دانشجو بابایی ساعت ۲ بعد از نیمه شب می دود تا شیطان را خودش دور کند . منظور شهید بی بند و باری اخلاقی و مفاسد موجود در آمریکا بوده است .

یکی از دوستان شهید بابایی او و همسرش را به میهمانی دعوت می کند و با توجه به شناخت و روحیات شهید به دروغ به او می گوید که میهمانی ساده و مختصر است در حالیکه آن میهمانی به مناسبت سالگرد ازدواج میزبان فراهم شده بود . همسر شهید بابایی نقل میکند : پس از ورود به مجلس و مشاهده وضع زننده حاکم بر آن یک لحظه عباس را دیدم که صورتش سرخ شده است . او کم کم تحمل خود را از دست داد و با عذرخواهی از دوستش مجلس را ترک و به طرف خانه حرکت نمودیم . وقتی وارد خانه شدیم بغض عباس ترکید و دائم خود را سرزنش می کرد . بعد از چند لحظه وضو گرفت و شروع به خواندن قرآن کرد . او قرآن می خواند و گریه می کرد . او از این ناراحت بود که چرا در آن مهمانی شرکت کرده و با خواندن قرآن می خواست قلب و روح خود را آرام کند و تسلی بخشد .

نمازهای عباس با آرامش خاصی همراه بود او بعضی مواقع آیه ایاک نعبد و ایاک نستعین را هفت هشت بار با گریه تکرار می کرد . آخرین بار که به خانه ما آمد سخنانش بوی عاشق واقعی را می داد . او گفت : وقتی اذان صبح می شود پس از اینکه وضو گرفتی به طرف قبله بایست و بگو ای خدا این دستت را روی سر من بگذار و تا صبح فردا آن را برندار . وقتی دلیل این کار را پرسیدم گفت اگر دست خدا روی سرمان باشد شیطان هرگز نمی تواند ما رافریب دهد .
شهید بابایی

حکایت سعدی از سفر حج

شبي در بيابان مكّه از غايت بي‏خوابي پاي رفتنم نماند، سر بنهادم و شتربان ‏را گفتم دست از من بدار.
پاي مسكين پياده چند رود
كز تحمّل ستوه شد بُختي
تا شود جسم فربهي لاغر
لاغري مرده باشد از سختي
گفت اي برادر، حرم در پيش است و حرامي از پس، اگر رفتي بردي و اگرخفتي مُردي.
خوش است زير مغيلان به راه باديه خفت
شب رحيل، ولي ترك جان ببايد گفت

و حكايت بعدي ادامه مطلب …

نزاهت قرآن از تحریف ۱۳

بسم الله الرّحمن الرّحیم

سلام رفقا !

از این شماره به بعد ، علامه بیشتر به جنبه های تاریخی قضیه می پردازند که بسیار دلکش و خواندنی است . لطفاً با حوصله دنبال کنید .البته فعلاً تا چند جلسه شبهاتی را مطرح می کنیم و بعد به پاسخ دهی می پردازیم .

الفصل۳

ذهب جماعة من محدثي الشیعة و الحشویة و جماعة من محدثي أهل السنة إلی وقوع التحریف بمعنی النقص و التغییر في الفظ أو الترتیب دون الزیادة فلم یذهب إلیها أحد من المسلمین کما قیل . و احتجوا علی نفي الزیادة بالإجماع و علی وقوع النقص و التغییر بوجوه کثیرة .(عده ای از محدثین شیعه و حشویه و جماعتیاز محدثین اهل سنت را عقیده بر این است که قرآن کریم تحریف شده است به این معنا که چیزی از آن افتاده و پاره ای از الفاظ آن تغییر یافته و ترتیب آیات آن به هم خورده است و اما تحریف به معنای زیاد شدن چیزی در آن فرضیه ای است که احدی از علمای اسلام نگفته . محدثین نام برده برای نفی زیاد شدن چیزی به قرآن استدلال کرده اند به اجماع امت بر این موضوع و نیز برای وقوع تحریف به معنای نقص و تغییر ، استدلالی آورده اند که جنبه های مختلفی دارد که در پی می آید) :

أحدها : الأخبار الکثیرة المرویة من طرق الشیعة و أهل السنة الدالة علی سقوط بعض السور و الآیات و کذا الجمل و أجزاء الجمل و الکلمات و الحروف في الجمع الأول الذي ألف فیه القرآن في زمن أبي بکر و کذا في الجمع الثاني الذي کان في زمن عثمان و کذا التغییر و هذه روایات کثیرة روتها الشیعة في جوامعها المعتبرة و غیرها و قد ادعی بعضهم أنها تبلغ ألفی(هزار) حدیث ، و روتها أهل السنة في صحاحهم کصحیحي البخاري و مسلم و سنن أبي داود و السنائي و أحمد و سائر الجوامع و کتب التفاسیر و غیرها و قد ذکر الآلوسي في تفسیره أنها فوق حد الإحصاء .

ظهور ناگهانی ۹

شیخ عباس قمی به نقل از استادش حکایت زیر را نقل کرده و از قول استاد خود بر صحت آن تأکید فراوان می کند و اهمیت زیادی برای آن قائل شده است. البته استاد شیخ عباس قمی نیز آن را از زبان شخصی به نام حاج علی بغدادی که این حکایت برایش واقع شده است، تعریف می کند.

به هر حال، قصه از زبان حاج علی بغدادی چنین تعریف می شود:

 ـ هشتاد تومان سهم امام بدهکار بودم. برای پرداختن بدهی خود از بغداد به نجف اشرف عزیمت کردم. ابتدا به خدمت شیخ مرتضی رسیدم و بیست تومان به ایشان دادم. بعد از دیدار شیخ مرتضی به منزل شیخ محمد حسین کاظمینی رفتم و بیست تومان هم به ایشان دادم. سپس به دیدار شیخ محمد حسن شروقی شتافتم و به ایشان هم بیست تومان دادم و بازگشتم. در این فکر بودم که بقیه ی بدهکاری ام را که بیست تومان بود به هنگام بازگشت به بغداد به شیخ محمد حسن کاظمینی آل یاسین بدهم.

وقتی به بغداد بازگشتم، فوراً به زیارت کاظمین شتافتم تا ضمن زیارت، بدهی خود را هم به جناب آل یاسین بدهم. بعد از آن که خدمت آل یاسین رسیدم ، اندکی از بیست تومان بدهکاری ام را خدمت ایشان سپردم و قول دادم بقیه ی آن را بعد از فروش بعضی کالایی که داشتم، خدمتشان بفرستم. پس از این قول و قرار، برخاستم تا زودتر به بغداد بازگردم؛ زیرا پنج شنبه بود و عصر آن روز می باید مزد کارگرانی را که برایم کار می کردند، بپردازم.

جناب آل یاسین از من خواست باز نگردم و شب را در کاظمین بمانم. اما وقتی موضوع پرداخت مزد کارگران را به ایشان عرض کردم، به من اجازه ی بازگشت دادند.

ناگفته نماند هنگامی که در محضر جناب آل یاسین بودم، در خاطر داشتم که از ایشان نامه ای به این مضمون که من (حاج علی بغدادی) از دوستان اهل بیت هستم، بگیرم و وصیت کنم آن را به هنگام فوت در کفنم بگذارند؛ اما این درخواست را که در ذهنم بودم، مطرح نکردم و بازگشتم.

هنوز بیش از یک سوم از راه کاظمین به بغداد را نپیموده بودم که دیدم سید بزرگواری که عمامه ی سبز رنگی بر سر دارد از مقابل من به سوی کاظمین می رود. وقتی سید مرا دید، با گرمی احوالپرسی کرد و مرا در بغل گرفت. من نیز متقابلاً چنین کردم و بعد از مصاحفه، چهره ی یکدیگر را بوسیدیم. در این هنگام ایشان به من فرمود:

ـ حاج علی! سفر به خیر؛ از کجا می آیی و به کجا می روی؟

این پرسش در حالی بود که من آن سید را نمی شناختم؛ ولی با خودم گفتم: شاید او مرا می شناسد و تقصیر من است که چیزی از او در خاطر ندارم.

ادامه مطلب …

هیئت + …

در بهشت اگر قرار باشد همه ي نعمت ها را به بهترين صورت در يک زمان به انسان بدهند آيا زندگي يکنواخت و ملال آور نخواهد بود؟

انسان هميشه دنبال دارا شدن است و بعد که واجد شد، شوقش کاهش مي يابد و بلکه حالت تنفر و دلزدگي پيدا مي کندريا، دليل آن است که آنچه انسان در عمق دلش مي خواسته آن چيز نبوده است. خيال مي کرده آن بوده ولي در اصل چيز برتر يعني کمال مطلق بوده است.به هر کمالي که مي رسد اول همان بارقه کمال نا محدود او را به سوي اين کمال نامحدود مي کشاند، خيال مي کند مطلوب و گمشده اش اين است ،دنبال يک اتومبيل  يا خانه يا فلان مد مي رود و تصورش اين است که گمشده ي واقعي اش اين است . وقتي که مي رسد و آن را کمتر از آنچه مي خواست مي بيند ، باز دنبال  ديگري ميرود…

با ذکر اين مقدمه در پاسخ به سوال فوق بايد گفت انسان در بهشت به چيزي مي رسد که عين خواسته ي نهايي اوست و آن کمال مطلق است.بعد از آن کمال نيست که اسان دچار خستگي و دلزدگي شود و در آرزوي مافوق آن باشد.

                                معاد استاد شهيد مطهري(ص۱۷۲)

سلام. هيئت در ايام شهادت امام هادي(عليه السلام) ۵شنبه براي نماز مغرب و عشا مسجد ايلچي . ضمنا عزاداري نيز برقرار مي باشد

باز هم شیخ اجل

دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری              تو خود چه آدمیی کز عشق بی‌خبری

اشتر به شعر عرب در حالتست و طرب             گر ذوق نیست تو را کژطبع جانوری

من هرگز از تو نظر با خویشتن نکنم                   بیننده تن ندهد هرگز به بی بصری

از بس که در نظرم خوب آمدی صنما                   هر جا که می‌نگرم گویی که در نظری

دیگر نگه نکنم بالای سرو چمن                            دیگر صفت نکنم رفتار کبک دری

کبک این چنین نرود سرو این چنین نچمد             طاووس را نرسد پیش تو جلوه گری

هر گه که می‌گذری من در تو می‌نگرم                  کز حسن قامت خود با کس نمی‌نگری

از بس که فتنه شوم بر رفتنت نه عجب                  بر خویشتن تو ز ما صد بار فتنه‌تری

باری به حکم کرم بر حال ما بنگر                          کافتد که بار دگر بر خاک ما گذری

سعدی به جور و جفا مهر از تو برنکند                   من خاک پای توام ور خون من بخوری

امان از آخر الزمان…

سلام دوستان

همین طور که بعضی از شما می دونید یه خواننده شیطانی درست در زمانی که ایام گرامی داشت امام هادی(علیه السلام) بود و ما هم بنر یادبود در سایت زده بودیم -که دلیل اون هم این بود که سالگرد توهینی بود که به امام نقی(علیه السلام) در فضای مجازی شده بود- یک آهنگ توهین آمیز نسبت به امام عزیزمون انتشار داد و قلوب شیعیان را به درد اورد. نمیدونم اینا چی می خواند و مظلوم تر از امام هادی (علیه السلام) پیدا نکردند که این توهین ها را اونم به صورت هماهنگ و هر سال می کنند. قصد داشتم نقدش را توی سایت بگذارم که شرمم شد که سایتمون را آلوده کنم.

ادامه مطلب …

دستورالعمل …

بسمه تعالی
گفتم که: الف، گفت: دگر؟ گفتم: هیچ
در خانه اگر کس است، یک حرف بس است
بارها گفته ام و بار دگر می گویم: « کسی که بداند هر که خدا را یاد کند، خدا همنشین اوست، احتیاج به هیچ وعظی ندارد، می داند چه باید بکند و چه باید نکند؛ می داند که آنچه را که می داند، باید انجام دهد، و در آنچه که نمی داند، باید احتیاط کند. »
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
الاقل محمد تقی البهجة

شلمچه

من با عجله اومدم كه نماز اول وقتم از دست نره
سر تا پاش خاكي بود. چشم‌هاش سرخ شده بود؛ از سوز سرما. دو ماه بود نديده بودمش.
حداقل يه دوش بگير، يه غذايي بخور. بعد نماز بخون.
سر سجاده ايستاد. آستين‌هاش را پايين كشيد و گفت «من با عجله اومدم كه نماز اول وقتم از دست نره.»
كنارش ايستادم. حس مي‌كردم هر آن ممكن است بيفتد زمين. شايد اين‌جوري مي‌توانستم نگهش دارم.
…………………..
رفته بودم خط دیدنش.کفش هایش پاره شده بود، اما کفش های لشکر را نمی گرفت. می گفت مال بسیجی هاست.برای کاری رفتیم شهر… گفتم اگر خواهشم را رد کنی ناراحت می شوم. برایش یک جفت کفش ورزشی خارجی خریدم.چیزی نگفت!میان راه یک بسیجی را سوار کرد،پرسید: این طرف ها چکار می کردی. توضیح داد کفش ها یش پاره بوده و آمده بود یک جفت کفش بگیرد، اما قسمت نبوده. حاجی نگاهی به من کرد و بعد کفش ها را داد به جوان بسیجی. جوان خواست پولش را بدهد.قبول نکرد.گفت برای صاحبش دعا کن. گفتم حاجی خودت هم نیاز داشتی! گفت من الان فرمانده ام، اگر این بار سنگین فرماندهی را از دوش من بردارند،من هم می شوم مثل اون بسیجی،اون وقت می توانم جلوی بقیه از این کفش ها پایم کنم….
شهید همت