«مرج البحرین یلتقیان»

پیوند نور با نور

در شب اول ذیحجه که هلال ماه با کرشمه خودنمایی می کرد، خورشید به خانه علی علیه السلام وارد شد. باد صبا همه را خبر رسانید که: زیور ببندید؛ نور با نور پیوست و جهان روشن شد. درختان شکوفه های خود را بر زمینیان ارزانی داشتند. ابرها مُشک بر زمین باریدند و از خاک صد هزار لاله بر آمد. هلهله ای از شادی و پایکوبی برخاست و جهان یکسره در شور و ولوله شد.

ازدواجی ساده با ساز و برگی اندک، اما صفا و صمیمیتی بسیار، صورت گرفت که تحسین همگان را بر انگیخت و اسوه ای برای آیندگان شد. آن پیوند ساده و بی ریا جز پیوند دو معصوم و برگزیده، علی و فاطمه، نبود.

نوشته اند بعد از مراسم شادی و سرود خوانی در پایان مراسم، رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم خود وارد حجله عروس شد و علی علیه السلام را به آن جا خواند و دست دخترش فاطمه علیهاالسلام را گرفت و در دست علی علیه السلام گذاشت و این چنین دعا کرد: «خداوندا این دو تن، نزد من از همه محبوب ترند. پروردگارا، تو نیز ایشان را دوست بدار و نسل شان را با برکت و فرخنده فرما او از سوی خود محافظتی برایشان بگمار. من این دو و فرزندانشان را از شرّ شیطان در پناه تو قرار می دهم. بارالها، پلیدی را از آنان بزدای و این عروسی و وصلت را برایشان فرخنده ساز».

سه روز پس از عروسی، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم به خانه ی فاطمه علیهاالسلام آمد و احوال او را جویا شد و از او پرسید: «شوهرت را چگونه یافتی؟» حضرت فاطمه فرمود: «پدر جان شوهرم را بهترین شوهر یافتم، ولی جمعی از زنان قریش نزد من آمدند و به من گفتند: رسول خدا تو را به ازدواج مردی تهی دست در آورده است. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: «سوگند به خدا در خیر خواهی تو کوتاهی نکردم، شوهر تو در تقدّم به اسلام از همه پیش تر است و در علم، از همه عالم تر، و در حلم از همه بردبارتر است».

سپس به حضرت فاطمه علیهاالسلام سفارش کرد: «دخترم شوهر تو نیکو شوهری است درهمه ی امور او را اطاعت کن». و رو به علی علیه السلام کرد و فرمود:

  «با همسرت مدارا و مهربانی کن». حضرت علی علیه السلام می گویند: «سوگند به خدا، هیچ گاه او را خشمگین و مجبور به کاری نکردم تا آن زمان که خداوند روح او را به سوی خود قبض کرد، و او نیز هیچ گاه مرا ناراحت نکرد و از من نافرمانی ننمود، و من هر زمان به او نگاه می کردم همه ی اندوه ها و رنج هایم برطرف می شد».

برای چه درس می خوانم ؟

سلام به دوستان عزیز

پاسخ به سؤال عنوان در بین بچه مذهبی ها یه کم تنوعش کمتره و شاید همش به یک جا ختم بشه . خوشبختانه و شاید هم متأسفانه در حد صحبت و حرف ، همه ی ما ها لااقل در حد ۳۰ دقیقه می تونیم ببافیم که “چرا درس می خونیم ؟” . اما فاصله ی حرف تا عمل چقدر است ؟

از آن طرف در بین آن هایی که رنگ مذهبی ندارند (همان که همه می فهمیم) جواب های متفاوت تری ملاحظه می کنیم :

یکی :خب چون می خوام بعداً با مدرکی که می گیرم برم سر کار .
یکی دیگه: خب مدرک کلاس داره!
یکی دیگه دیگه:خب بدون مدرک بهم زن نمیدن!
یکی دیگه دیگه دیگه :خب بابام زورم کرد!
یکی دیگه دیگه دیگه دیگه :خب همه کنکور دادن و رفتن دانشگاه منم جو گیر شدم رفتم دانشگاه!
یکی دیگه دیگه دیگه دیگه دیگه :بدون مدرک باید کارگری کنم!

ادامه مطلب …

لحظه دیدار

صبح ۲۲ مهرماه تعدادی از دوستان به ما اطلاع دادند که امروز خودمان را برای مصاحبه‌ای آماده کنیم؛ از جایی که بنده سال‌هاست مصاحبه و سخنرانی نمی‌کنم به آنها گفتم «ما مصاحبه نمی‌کنیم»؛ گفتند: «این یک مورد استثناست و باید مصاحبه کنید» گفتم «بایدی در کار نیست»، زمانی که آنها گفتند «دستور حضرت آقاست و شما باید مصاحبه کنید» بنده نیز گفتم «خب چون دستور ولی امر است، چشم».

خواهر شهید خالصی افزود: به همراه مادر و خواهرم آماده مصاحبه شدیم؛ حدود ساعت هشت و نیم زنگ خانه را زدند؛ یک گروه فیلمبرداری و گروه دیگری آمدند و گفتند «سریع آماده شوید» ما گفتیم «عجله نکنید مگر مصاحبه نیست؟!» گفتند «حضرت آقا تشریف می‌آورند داخل»؛ وقتی این را گفتند سرجایمان خشک‌مان زد، واقعاً غافلگیر شدیم؛ به آنها گفتم اجازه دهید اقوام را با خبر کنیم، گفتند «فرصتی نیست حضرت آقا دارند تشریف می‌آورند».

وی افزود: سعی کردیم از نظر روحی و ذهنی بر خود مسلط شویم؛ پدرم، برادرانم و همسرم در طول هشت سال جنگ تحمیلی در مناطق جنگی بودند و حالا وقتی حضرت آقا می‌خواستند به منزل‌مان تشریف بیاورند، مردی در خانه نداشتیم؛ وقتی حضرت آقا وارد خانه شدند، گفتم «به شهر دلاورمردان غیور و شیرزنان صبور خوش آمدید» ایشان گفتند «یکی از شیرزنان صبور خود شما هستید» که برای من خیلی جالب بود.

“خالصی” با بیان اینکه پس از شهادت همسرم فرزندی نداشتم و با مادر و خواهرم زندگی می‌کنم، گفت: حضرت آقا با مادرم درباره شهادت «شهاب» صحبت کردند؛ از بنده نیز درباره شهادت همسرم پرسیدند و دلداری دادند.

وی افزود: حضرت آقا در بحث عاطفی و معنوی به راهی که شهدا رفتند و معنویت شهادت اشاره کردند؛ ما را دعوت به صبر ‌کردند؛ ایشان از مادر پرسیدند «پدر خانواده کجا هستند؟» مادر گفتند «به رحمت خدا رفته» و مادر در ادامه توضیح دادند «همسرم، ۳ پسر و دامادم در طول جنگ تحمیلی در جبهه‌ها بودند؛ بنده هم در گیلانغرب با درست کردن غذا و شستن رخت و لباس رزمندگان، مسئول خدمت به آنها بودم» که حضرت آقا با لحن بسیار زیبایی مادر را تحسین کرده و طلب اجر و مغفرت برای وی کردند؛ مادرم از حضرت آقا خواستند تا ایشان برای برادر کوچکترم هم که به رحمت خدا رفته طلب مغفرت کنند و ایشان هم آرزوی مغفرت برای برادرم کردند.

خواهر شهید «شهاب خالصی» افزود: لحظات دیدار با حضرت آقا شیرین‌ترین لحظات بود؛ به قدری در کنار ایشان احساس امنیت و آرامش می‌کردیم که اصلاً متوجه نبودیم در اطراف ما چه می‌گذرد؛ خواهرم نیز به ایشان گفت نامه‌ای از دفتر شما برای ما آمده است و می‌خواهم این نامه با امضای شما متبرک شود؛ ایشان نامه را امضا کردند. خواهرم شهناز سپس از ایشان خواستند تا انگشتری به وی بدهند؛ حضرت آقا هم کریمانه انگشتر خود را از انگشت مبارکشان درآورند و به خواهرم دادند.

خواهر شهید «شهاب خالصی» بیان کرد: از حضرت آقا خواستیم تفألی به دیوان حافظ بزنند، ایشان این کار را انجام دادند و قرار شد بعد از رفتن ایشان آن صفحه را بخوانیم؛ ما هم پس از اینکه ایشان رفتند این شعر را خواندیم و بسیار گریستیم.

هنوز هم در حالت بهت زده‌ایم و از دیشب تا حالا بسیار دلتنگ حضرت آقا هستیم؛ خواهر و مادرم به قدری بی‌قرارند که نمی‌توانند در خانه بنشینند.

وقتی از مقام معظم رهبری درخواست کردیم که تفألی به حافظ بزنند ایشان با محبت این خواسته را اجابت کرده و دیوان شیخ شیرین کلام را می‌گشایند که چنین غزلی‌سرایی کرده بود :

بیا که رایت منصور پادشاه رسید           نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید

جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت      کمال عدل به فریاد دادخواه رسید

سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد    جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسید

ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن      قوافل دل و دانش که مرد راه رسید

عزیز مصر به رغم برادران غیور               ز قعر چاه بر آمد به اوج ماه رسید

کجاست صوفی دجال فعل ملحد شکل    بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید

صبا بگو که چه‌ها بر سرم درین غم عشق   ز آتش دل سوزان و دود آه رسید

ز شوق روی تو شاها، بدین اسیر فراق    همان رسید کز آتش به برگ کاه رسید

مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول       ز ورد نیمه شب و درس صبحگاه رسید

هیئت این هفته

سلام به دوستان

هیئت شب شهادت دردانه ی آقا علی بن موسی الرضا(علیه السلام) ۵شنبه ساعت ۷ . انشاالله تشریف بیارید.

هر کی هم توفیق بانی شدن داره بگه.

 

قالَ عليه السلام : مُلاقاةُ الاْ خوانِ نَشْرَةٌ، وَ تَلْقيحٌ لِلْعَقْلِ وَ إ نْ كانَ نَزْرا قَليلا.

فرمود: ملاقات و ديدار با دوستان و برادران – خوب – ، موجب صفاى دل و نورانيّت آن مى گردد و سبب شكوفائى عقل و درايت خواهد گشت ، گرچه در مدّت زمانى كوتاه انجام پذيرد.

آقا اجازه؟!

اجازه هست که من برم به آبخوری آب بخورم/ تو زنگ تفریح تو حیاط بدّوّم و تاب بخورم

اجازه هست که جز کتابِ درسی چیزی بخونم/ می‌شه به جز جدولِ ضرب از دنیا چیزی بدونم

اجازه هست تو مدرسه خنده و بازی بکنم/ به ترکه و چوب و فلک زبون‌درازی بکنم

اجازه هست که شعری رو به ‌زور از بر نکنم/ بچّگیمو با نمره و با عددا سر نکنم

نمره از این درسا دیگه دلم نمی‌خواد بگیرم/ اجازه هست تو مدرسه زندگی رو یاد بگیرم

اجازه هست که دفترام سیاه نشن ورق ورق/ با انشای دروغکی، با دیکته‌ی شعار مرگ

اجازه هست با دیگران همه‌ش مقایسه نشم/ وقتی که کارنامه می‌دن، واسه دو نمره سه نشم

اجازه هست تو مدرسه کسی تو گوشم نزنه/ نمره‌م اگر که کم بشه کسی وصله به هوشم نزنه

اجازه هست تو مدرسه ریا رو یادمون ندین/ اجازه هست بیشتر از این ما رو به بادمون ندین

اجازه هست که من برم به آبخوری آب بخورم/ آخه الآن ساعتشه که قرص اعصاب بخورم

میدونم وزن شعر یه کم داغونه ولی بالأخره “طنزهای سازنده” هم  باید تو سایت باشه؛ همونطوری که قولش رو به بعضی بچه ها داده بودم@

مداد

پسرک از پدرش پرسید: -پدر درباره چه می نویسی؟ پدر جواب داد : درباره تو پسرم اما مهمهتر از آنچه می نویسم مدادی است که با آن مینویسم.می خواهم وقتی بزرگ شدی تو هم مثل این مداد شوی .پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید: -اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام. پدر گفت:بستگی داره چطور به آن نگاه کنی.در این مداد پنج صفت است که اگر به دستشان بیاوری برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی. صفت اول:می توانی کارهای بزرگ کنی اما هرگز نباید فراموش کنی دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت میکند.این دست خداست.او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد. صفت دوم:باید گاهی از انچه مینویسی دست بکشی و از مدادتراش استفاده کنی.این کمی باعث میشود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار نوکش تیزتر میشود (اثری که از خود به جا میگذارد ظریفتر و باریکتر است)پس بدان باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث میشود انسان بهتری شوی. صفت سوم:مداد همیشه اجازه میدهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم.بدان که تصحیح یک کار خطا کار بدی نیست.مهم این است که خودت را در مسیر درست نگهداری. صفت چهارم:چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است.پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است. صفت پنجم:مداد همیشه اثری از خود به جا میگذارد.بدان هر کاری که در زندگیت میکنی ردی از تو به جا میگذارد و سعی کن نسبت به هر کاری که میکنی هشیار باشی و بدانی چه میکنی.

رسیدن به عرفان عملى در پرتو حسنات اخلاقى

عارفى که شیخ الرئیس ابن سینا در اشارات مى‏گوید:

عارف خواستار حق اوّل است و فقط شیفته‏ى اوست نه چیز دیگر، و او را بر همه چیز ترجیح مى‏دهد و از این جهت او را مى‏پرستد؛ زیرا فقط او را شایسته‏ى‏ پرستش مى‏داند

چنین انسانى است که قلبش تسلیم خدا و باور دارنده‏ى قیامت و مطیع فرامین خدا و رسول و آراسته به مکارم اخلاقى و فضایل معنوى است.

در روایتى از رسول خدا نقل شده:

«مَا أخلصَ عَبد للَّهِ أربعینَ صَباحاً إلَّاجَرَت ینابِیعُ الحِکمةِ مِن قَلبِه عَلى لِسانهِ»‏

عبد خود را به مدت چهل روز براى خدا خالص نمى‏کند، مگر این که چشمه‏هاى حکمت از دلش بر زبانش جارى مى‏شود.

منظور از این خلوص، یقیناً خلوص نیت و پاک کردن باطن از همه‏ى رذایل و پاکیزه کردن ظاهر از خبائث اعمال است.

عطار عارف نامدار در این زمینه مى‏فرماید:

هر که باشد اهل ایمان اى عزیز

                              پاک دارد چار چیز از چار چیز

از ریا اوّل زبان را پاک دار

                               خویشتن را بعد از این مؤمن شمار

پاک دار از کذب و از غیبت زبان‏

                                تا که ایمانت نیفتد در زبان‏

پاک اگر دارى عمل را از ریا

                               شمع ایمان تو را باشد ضیا

چون شکم را پاک دارى دارى از حرام‏

                                   مرد ایمان دار باشى والسلام‏

هر که دارد این صفت باشد شریف‏

                               ور ندارد دارد ایمان ضعیف‏

هر که باطن از حرامش پاک نیست‏

                                 روح او را ره سوى افلاک نیست‏

هر که را اندر عمل اخلاص نیست‏

                                      در جهان از بندگان خاص نیست‏

هر که را کارش براى حق بود

                                    کار او پیوسته با رونق بود

سلام

سلام این هفته ۲۷/۷جلسه ساعت هفت در محل پاتوق منتظر دیدارتونیم البته بحث سید حسین سامع را هم بخونید و جزو او را بیاورید.سر وقت بیایید

ادب, هنر زندگی است

آن روز هم که حمّامهای عمومی بود در حمّام هم دوزانو می‌نشستند می‌گفتند اینها که ما را می‌بینند محترم‌اند از بس مؤدّب بودند از بس باادب زندگی می‌کردند این ادب, هنر زندگی است بارها به عرضتان رسید عبّاس عموی پیامبر است سنّش از حضرت خیلی بیشتر است ولی وقتی گفتند «أنت أکبر أم رسول الله؟ قال: هو أکبر و أنا أسَن» او بزرگ‌تر است ولی سنّ من بیشتر است .

 ادب, ظرافت و هنر مثل اینکه در ظرف بلورین شما میوه‌ای را بیاورید این لفظ, ظرف معناست یک وقت است در یک ظرف گِلی غذایی را به مهمان می‌دهیم یک وقت است در یک ظرف بلوری شسته این را تحویل می‌دهید غذا همان غذاست این ادب, هنر زندگی است اخلاق, هنر زندگی است مثل ظرف بلورین است و جامعه را جذب می‌کند افراد را جذب می‌کند .

“این بود حدود یک دقیقه از بیانات حضرت آیت الله جوادی در درس اخلاق پنج شنبه ۲۱/۷/۱۳۹۰ که خداوند سبحان به ما هم توفیق استفاده از محضرشان را عطا فرمود .”

(برای دسترسی به متن گزیده بیانات معظم له اینجا را کلیک کنید.)

(برای دسترسی به متن کامل بیانات معظم له اینجا را کلیک کنید.)

ظهور ناگهانی۴

۱-روز و شب منتظرم تا کی ز دلبر خبر آید                    دلبرم از پس این پرده ی غیبت به در آید

خلق گویند که اید تو نخور غصه ولیکن                        ترسم آخر که به وصلش نرسم عمر سر آید

بارالها به دلم نیست دگر تاب فراقش                          چه شود کز کرامت این شب هجران به سر آید

همچو یعقوب نشستم سر راهش من محزون              تا که از یوسف گم گشته ی زهرا خبر آید

۲-گفتم که روی خوبت از من چرا نهان است؟                   گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است

گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت                        گفتا نشان چه  پرسی آن کوی بی نشان است

گفتم مرا غم خوشتر ز شادمانی                               گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

گفتم که سوخت جانم از آتش نهانم                          گفت آن که سوخت او را کی ناله و فغان است

گفتم فراق تا کی گفتا که تا تو هستی                      گفتم نفس همین است گفتا سخن همان است

گفتم که حاجتی هست گفتا بخواه از ما                     گفتم غمم بیفزا گفتا که رایگان است

گفتم ز فیض بپذیر این نیمه جان که دارد                      گفتا نگاه دارش غمخانه ی تو جان است

                                                                                                                        ملا محسن فیض کاشانی